محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5144

تاريخ الطبرى ( فارسي )

على بن يقطين گويد : در ماسبذان با مهدى بوديم ، صبحگاهى گفت : « گرسنه‌ام » نانى چند با گوشت سرد كه با سركه پخته شده بود پيش وى آوردند كه از آن بخورد و گفت به اطاق جلوى ميروم و آنجا مىخوابم ، بيدارم نكنيد تا خودم بيدار شوم . وارد اطاق شد و بخفت ، ما نيز در ايوان خانه بخفتيم ، از صداى گريهء وى بيدار شديم و با شتاب سوى وى رفتيم گفت : « آنچه را من ديدم شما نديديد ؟ » گفتيم : « ما چيزى نديديم . » گفت : « مردى بر در ايستاد كه اگر در ميان هزار يا يكصد هزار مرد باشد مىشناسمش و شعرى خواند به اين مضمون : « گويى مىبينم كه مردم اين قصر نابود شده‌اند « و جاها و منزلگاههاى آن خالى مانده است . « و سالار قوم از پس خوشى و شاهى « به قبرى در شده كه سنگها روى آنست « و بجز ياد وى و قصه اش نمانده « و زنانش بر او بانگ و فغان مىكنند . » ( 171 گويد : ده روز نگذشت كه درگذشت و درگذشت وى چنان كه ابو معشر و واقدى گفته‌اند به سال شصت و نهم بود ، به شب پنجشنبه هشت روز مانده از محرم . خلافتش ده سال بود و يك ماه و نيم . بعضىها گفته‌اند : خلافت وى ده سال و چهل و نه روز بود و وقتى كه درگذشت چهل و سه سال داشت . هشام بن محمد گويد : ابو عبد الله مهدى ، محمد بن عبد الله ، به سال صد و پنجاه و هشتم شاهى يافت ، در ماه ذى حجه شش روز رفته از آن ماه . ده سال و يك ماه و بيست و دو روز شاهى كرد و عاقبت به سال صد و شصت و نهم در گذشت . در آن وقت چهل و سه ساله بود .